این فکر های بی تقصیر
دلنوشته های من
با بغض های ناگهانم
تصویرهای تودر توی شکسته را نقش می زنم و در تبلور تمام این ثانیه ها صدا را ناچار به سکوت می سپارم این، روی دیگر فریاد است آخر می دانی حنجره ام در تلاطم دردهای تکثیر شده بسته است و زبانم به گفتگوی راز نمی چرخد آنچنان که - فردا - نمی فهمد مرا به همنشینی کدام سطر زندگی ببرد این سکوت، صدای نیمه جان لحظه هاست که وجودش را از تمام بغض های ناگهان وام می گیرد کاش می دانستی این روی دیگر فریاد است
-----------------------------------------------
کاغذ، واژه، سکوت همه چیز هست من، فقط نگاه تو را کم آورده ام! ---------------------------------------------- هر چه گشتم واژه ای در خور رفتن ندیدم پس می نویسم: خداحافظ یعنی خدا حافظ ------------------------------------------------------ پ.ن١: به دلیل مشکلات شخصی قادر به ادامه نوشتن نیستم پ.ن: از تمامی دوستان عزیزی که در این مدت همراه من بودند تشکر می کنم دوستان عزیز نام وبلاگ بنده تغییر یافت. با عرض پوزش نام "مارمالاد مغز" رو در
قسمت پیوند های خودتون به "این فکر های بی تقصیر" تغییر بدهید. با تشکر صدف ------------------------------------------ سلام سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده ی روشنایی اگر از احوالات بنده خواسته باشید، ملالی نیست جز دوری شما . . مثل نامه هایی که دایی جان وقت سفر برایمان می فرستاد و حالا فقط گاهی خط کمرنگشان در ذهنم می نشیند، بگذار امروز من نامه بنویسم: دایی جان سلام. اگر از احوالات بنده خواسته باشید، خوب نیست و اما چون می گذرد غمی نیست. من همسن تو، در خاطرات کودکی ام شده ام. دایی جان یادت می آید اندام کوچکم را از حصار دستهای تنومندت رها می کردی! نمی دانستی که آسمان را به چه اندازه به من هدیه می کنی و من نمی دانستم که خنده هایم، به چه اندازه، قلبت را وسعت می دهد. دایی جان بگذار رازی را برایت بنویسم: "من چشم های کودکانه ام را روی شاخه های درخت زبان گنجشک خانه ی مادربزرگ جا گذاشتم." و اما می دانم فصل های کهنه آنها را در سلولهای درخت فرو برده اند. یادت می آید همیشه آواز می خواندم حتی وقتی دهانم از لقمه های کوچک مادربزرگ پر و خالی می شد، حالا من بزرگ شده ام و دیگر آواز نمی خوانم. راستی یادت باشد، این صفحه های خالی آخر، سهم تو از سکوتِ بی خنده و بی آواز امروز ِ من است، برگ سبزی است تحفه ی درویش چه کند بینوا ندارد بیش! سلام به تمامی دوستان عزیزم تا یکی دو هفته دیگه نمی تونم بنویسم. انشالله جواب کامنت های پرمحبتتون رو سر فرصت می دم صدف --------------------------------------------------------- امروز به بهانه ی تولد دوست عزیزم یگانه نازنین می نویسم آنقدر برایم ارزش داری که این مشغله ها را برای لحظه ای چند رها کنم:
آیینه ها لبریز نور می شوند وقتی نگاه تو با لحظه های مهر پیوند می خورد. معصومیت را که در این گاه گاه ِ رنج مانند کیمیاست، من از جام دستهای مهربان تو لبریز دیدمش ای قله ی صبور بلندِ تمام ِ من حضور روشن تو در دلم عزیز آری همیشه ماندنی ست گویی که یادمان نگاه تو تا ابد بر بستر زمان هر برگ خواندنیست. آغاز آمدنت ای یگانه ام هنگامه ی پر عشق من و دل است روز تولد تو برایم ای بهار نور آری مبارک است. صدف خداوندا مرا ببخش اگر رنگ هایت را با روزهایم نیامیختم اگر باغچه را در بحبوحه یِ تشنگی اش سیراب نکردم اگر کهنگی هایِ خانه را در نور نگاهم پاک نکردم اگر تنم را در سرعت باد شکستم اگر مغزم را در جنون رقت بار ِ هیچ، آلودم اگر شانه هایم را به دست های خالی غروب فروختم اگر روزهایم را تا فرصت رسیدن شب، در پلکان های سکوت سر کردم مرا ببخش! مرا ببخش اگر وسعت نگاهم، ذره ای از هزینه ی آفریدنم نبود تو راست گفته ای شناسنامه ات به آرزوی خود رسیده است همان که صفحه های آخرش پر از سکوت زندگی ست و رنگ های قرمزی که زیر لحظه های پرگشودنت چکیده است. تو راست گفته ای نهایت همه شناسنامه ها دو روزن است دو روزنی که زاد و مرگ را به نام زندگی از آن عبور می دهند. تو راست گفته ای تو راست گفته ای سزای آخرین ِ هر شناسنامه ای همیشه مهر باطل است.
هر چه فکر می کنم یادم نمی آید مهتاب را کدام کوچه گم کردم که شهر اینچنین تاریک است چه می شد اگر وقت دلتنگی در خاطر آینه سکوت نمی شکست چه می شد ......................... بهار ای بهانه ی پرشکوه تنفس بگذار شانه به شانه ی شکوفه هایت نو باشم بگذار در زایش بی رنج زمین سهیم باشم بهار آی بهار ای ثانیه های بی تکرار برگها ای تصویر بی قاب سبزها این جشن آفرینش را نکند بی حضور چشمهای من ادامه دهی ترا به بردباری بی منت درخت ها ی کهنه قسم بگذار بگذار بگذار این بار هم در مسیر لحظه های قد کشیدنت تازه شوم
| Design By : Night Melody |

